۱۷ دی ۹۴ ، ۲۲:۱۸
روز اول
روزاول باخود گفتم
دیگرش هرگزنخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک بااندوه و باتردید
روز سوم هم گذشت اما
برسرپیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هوی میکرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو میکرد
شرمگین میخواندمش برخویش
از چه بیهوده گریانی؟؟؟؟
درمیان گریه می نالید دوستش دارم نمیدانی؟؟؟؟؟
سالها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یامن مغلوب دیرینم
بگذرم گراز سرپیمان
میکشد این غم دگربارم
مینشینم شاید او آید
عاقبت روزی ب دیدارم... فروغ فرخزاد
۹۴/۱۰/۱۷